!یه گیلاس شــــــــــــــــراب قرمز لطفا

بچهاااا

من آپم

چه بیمزه

اینم نامه غضنفر ب عشقش.تا تهش بخون


سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم شایدم نشناختی، منم غضنفر آااه ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و گلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:48 توسط مهسا| |


 

دخترها شیطنت های خاص خودشون رو دارن....

بر خنده های آنان برچسب بی حیایی نزن....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


خدایا این روزا که تموم شد

میام میزنم رو شونت و میگم: جنبه رو حال کردی؟




نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:27 توسط مهسا| |

این اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده

مادر دختر ۸ ۱ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از ۱۰ دقیقه دختر درب
خانه ی همسایه را میزند پسری ۲۹ساله به اسم ماني در رو باز میکند

با روی خوشی با سارا صحبت میکند سارا میگوید

كامپيوتر ما خراب شده و احتياج به يك آنتي ويروس قوي دارد

كلي عكس رو سيستم دارم و نميخواهم پخش شود

چون به شما اعتماد دارم براي همين مزاحم شدم

براي خواندن ادامه اين خبر جنجالي كه ديروز ظهر اتفاق افتاده به ادامه مطلب بروشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 21:32 توسط مهسا| |

خیلی بده هی واسه اینو اون توضیح بدی و توجیه کنی که د لامصب ایقد ب حرف مردم توجه نکن نکن نکن بعد بخودت ک میرسه انگار اونحرفا فقط گٍل بودن ک لگد میکردی اونم فقط واسه خودت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه انقدر ک ب گوشیم نگاه میکنم فقط ب جلد کتابم نگاه میکردم الان انیشتین بودم

خوبه خودمم میدونمو باز نمیخونم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حس میکنم باید از اول بسوزم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینروزا هیشکی حرفامو نمیفهمه حتی خودم

الان 16 سالهه میدونه چی میگم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آدم که من باشم خسته میشم اساسی

حالا از چی؟

از این که ساعتها تو یه دنیای دیگه باشی

فکر کنی

فکر کنی

آخرشم هیچ فکری نکردی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- چرا رنجم می دهی؟
- چون دوستت دارم.
- نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم خوشی اش را می خواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم تنها یک چیز را می خواهیم: عشق را، حتا به قیمت رنج
-پس تو به عمد مرا رنج می دهی؟
-بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم


بارون درخت نشین - ایتالو کالوینو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اعتماد ب سقفم بالا پایین میشه نمیدونم چرا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش میشد زندگیو ذخیرش کنی بعد که حوصلت شد ادامش بدی.یا یکی دیگه بجات بازی کنه

چی میشد؟

والا اگه میشد انقد زندگیمون ب گند کشیده نمیشد

باید دنبال بو گیر باشم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بد جور حس خباثتم فعال شده

الان دوسدارم جفت پا برم تو صورت یه نفر پهن شه رو زمین.منم فقط بخندم

اونم چشاش کاسه خون و کاری هم نتونه بکنه.بزنه زیر گریه و صحنه رو ترک کنه

تصمیم گرفتم امشب خوابشو ببینم حتما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ديشب اينترنتم قطع شد

رفتم يه ذره با خانواده نشستم،باهاشون آشنا شدم

به نظر آدماى خوبى ميان :)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


تو که میدونستی من تکیه گاه مُــحکمتم
بگو با مـن دیـگه چـرا دٍ آخـه نوکرتـم

من که هر دقیقم وابسته به دقیقه تو بود

من که حتی لباس تـنـم بـه سلیقه تو بود

منی که دست هیچ کسی رو با وجودم نمی گرفتـــم
تو باعث که توی قلبم نمیره نفرتــــــــــ

رسـیده وقــت رفـتــن


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از ستاره سهیلا ب ستاره سهیل

بدجور رفتم رو اعصاب خودم.

نمیخوای بیای؟



 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 12:24 توسط مهسا| |



از تصادف جان سالم به در برده بودو می گفت:

زندگیش رو مدیون ماشین مدل بالایی است که باعث نجات جانش شده...

و خدا همچنان لبخند زد...


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 12:17 توسط مهسا| |

شاه ایران:
خوبيد؟
اوضاع خوبه ؟
راستی گوشت آلان كيلويی چنده ؟



(علی آقا مرسی واسه مطلبت.تشکتر میشه)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 22:54 توسط مهسا| |

 

زندگي با يك عشق ِ عميق لذت بخش مي شود و با يك شكست ِ عشقي ِعميقـ تـر  ، به اوج خود ميرسد ...

اينكه يا در انتظار آمدنـــ ش باشي ،  يا كه در حسرت رفتنـــ ش ...
البته گاهي هم آن قدر عمق پيدا مي كند ... كه ديگر نفس كم مي آوري
ميزني بيرون از تمام احساساتـــَـ ت 
چيزي نمي گذرد تا يك عشق عميق ديگر اتفاق بيفتد ... يك شكستِ ...
هــــ ـا ( آيكونِ نفس عميق )
اين زندگي را
آن قدر تكرار مي كني  ... تا روزي جانـــ ت را بگيرد ، زندگي


مو ـهاش دريا بود
دنــيــامــ ـو زيبا كرد
فـهـمـيـد ديـــوونــــ م ... مو ـهاشـــ و كـوتــاه كرد**



* سيد علي صالحي
**رستاك

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 18:11 توسط مهسا| |

و بازم من آمدم (الان میگه کی رفتی)

نیگا اینجارو...همه جا تار عنکبوت گرفته

اگه من یه روز نباشما اصن شما کاااااااااااارتون زاره( تکه کلام مامانمه)

حکایته که میگه :پدر کند فرزند کشد

چه ربطی داش نه؟خخ

.

 خب چه خبرا؟دماغا چاقه؟

اا واسا واسا یکی از بچها تازه رسیده وایسید اونم بخونه........خوندی؟خب کجا بودیم؟

ها داشتم میگفتم

تو این مدت که نبودم یه پیرهن پاره کردم

یه تلفات داشتیم که جلوخونه رخ داد.یکی از هوادارا جا ب جان آفرین تقدیم کرد و یکی هم رگشو زد که بچها گفتن الان کماس که اگه یه نگاه فقط یه نگاه بندازم هوش میاد که اینم بمن چه....از اینا دیگهههه هیچی بقیشو بگم میشه تعریف از خودم

دیگه دیگه آها یه مدت مامانه گیر میداد.تیلیف که داشتیم میحرفیدیم میگفت باکی میحرفی؟کی بود؟چی گفت؟...ماهم فقط سکوت

حالا من که میدونستم چشه.حالا هی شما قبول نکنید بگید چش نیس گوشه.

یکی هم زنگیده بود خط خاموشم ک شمارش نیفتاده بود اصن منم غیبی فهمیدم ک زنگیده بود پس اصن این بشما چه؟اینخطو نباید میخوندی شخصی بود...چی؟دیگه خوندی؟تف کن تف کن عیب نداره

بستونه دیگه برید منم باس برم کار دارم.کارام تو شرکت مونده

رااااااااااااااااستی هپی کریسمس نمیدونم چی...چیزه کریسمس مبارک(چشمک)ایندفه شکلک نذاشتم ک یادتون باشه زبان فارسی را پاس بداریم.توجه مینمویی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 11:54 توسط مهسا| |


پسر:ساعت چنده؟

دختر:ساعت چنده؟


پسر:دیوونه شدی؟

دختر:دیوونه شدی؟  

       
پسر:چراهرچی میگم تکرارمیکنی؟

دختر:چراهرچی میگم تکرارمیکنی؟


پسر:دوست دارم

دختر:ساعت۴و۴۰دقیقه و۴۸ثانیه


نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 21:8 توسط مهسا| |

یه وقتایی میشه که همه عالمو آدم یهو میریزن رو سرت باهات یجوری میشن

امروز از همون روزاس...

الان دقیقا حسه تخمه ژاپنیای ته کاسه آجیلو دارم

دیگه حوصلم نمشه؟ شبخیر


پ.ن1:دری وری شده ام

پ.ن2:پسرعمه:یوتل ست.....شوهرعمه:چی؟؟؟؟؟توله سگ؟؟؟؟

پ.ن۳ا:سکل وجود بیدارشده.

 پ.ن۴:گرفته ول نمیکنه...دلم

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 19:42 توسط مهسا| |

داستان ترسناک و واقعی


که در اردبیل اتفاق افتاد !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 18:31 توسط مهسا| |