X
تبلیغات
!یه گیلاس شــــــــــــــــراب قرمز لطفا



!یه گیلاس شــــــــــــــــراب قرمز لطفا


قرارمان فصل انگور ...شراب كه شدم بیا... تو جام بیاور من جان!


نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 12:40 توسط مهسا| |

ای کاش میشد
آدم
گاهی
به اندازه نیاز

بمیرد

عکس عاشقانه تنهایی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12:45 توسط مهسا| |


http://www.itegfiles.ir/userupload/a692e8ecb9fc860944b5ca24b4ecdcfe/Mother/Adamak.jpg

آدمک آخر دنیاست بخنــــد


آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنـــد

 

آن خــدایی که بزرگش خوانـدی

به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد

 

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخنــــد

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا یه سراب است بخنــــد

 

فکـر کـن اشک تو ارزشـمند اسـت

فکر کن گریه چه زیباست بخنــــد

 

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخنــــد

 

راستی آن چـه بـه یـادت دادیـم

پر زدن نیست که درجاست بخنــــد

 

آدمک نغمه آغاز نخوان !!!

به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد




نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12:44 توسط مهسا| |

تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت

                         


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 17:39 توسط مهسا| |


کوچه ها را بلد شدم

رنگهای چراغ راهنما

جدول ضرب

در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم

اما گاهی میان آدمها گم میشوم

آدمها را بلد نیستم!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 10:35 توسط مهسا| |

به هـمـان سادگی

کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده 

بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار 

سقـف واگـن مـتـروک را 

تـرک می گـویــد 

دل ، 

دیـگــــر 

در جـای خـود نیـسـت 

بـه همـیـن ســادگـی ! 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 17:55 توسط مهسا| |

دیوار احساس من را

همه …

کوتاه می پندارند

اما چه می دانند

در پس این دیوار کوتاه

زمینش عمق فراوان دارد …

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 17:36 توسط مهسا| |

 

از صدای گذر آب چنان می فهمم 

تند تر از آب روان عمرمان می گذرد

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست

لحظه هایت بی غم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 17:1 توسط مهسا| |

سام عليك شرمنده همه رفقا.؛يخده كارا ريخته بهم؛واس همين سرنززدم؛بخشش از شوما؛عززززت زياد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 0:32 توسط مهسا| |


آدمای تنها
آدمای سختگیری نیستن !
فقط ، آدم ” سخت ” گیر میارن . . .


نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 18:3 توسط مهسا|


به کرم های  ابریشم حسادتم می شود

وقتی به کما می روند

پروانه بیدار میشوند

اما من 

پس از طی یک اغمای ناگزیر

از پروانگی

به پیله رسبده ام!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 13:14 توسط مهسا|



 زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند !


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 17:5 توسط مهسا|


همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عمد . . .

راه اشتباه را نباید برگشت . . . !

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 16:47 توسط مهسا|



در انتهاي  ساعت 

كوكت  مي كنند!...

عقربه هايت  در صفحه ي  خيال 

وارونه  مي گردند

از تو:

دست  برنمي دارند

تيك تاكت  را مي گيرند

تاك تيكي  سوارت  مي كنند !

يك  دور كامل 

به  دَور خود، مي چرخي 

و براي  هميشه 

گيج  مي روي !...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 10:57 توسط مهسا|



شراب شده اند اشکهایم...

دست رنج توست...

بخور بسلامتی دلبر امروزت...



نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392ساعت 11:8 توسط مهسا|


شاعر از کوچه مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود.
نه که معشوقه نداشت!
نه که سرگشته نبود!
سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود..


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 0:35 توسط مهسا|


در قلــــــــــــب کوچکم
فرمانروایــــــــــــی میکنی
بدون هیچ نائب السلطنه ای
کسی نمیداند چه لذتـــــــــــــــــــــــــــــی دارد
بهترین پادشاه تاریخ را در

دل داشــــــــــتن....!


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 23:26 توسط مهسا| |


پروانه بر آتش زند از بهر تو خود را، ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 22:35 توسط مهسا|


  خُدآيِ مَــن " مَنـی " کـه کِنـآرَش " تُـو " نَبآشـی " تُـومَـنی " نِـمـی اَرزَد


                                   




نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 22:2 توسط مهسا| |


روی سنگ قبرم بنویسید
ارزو داشت به خیلی جاها برسد
ولی کصافط همش تو اینترنت بود



نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 13:16 توسط مهسا| |


امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در تو

خلاصه کردم،

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی

تکرار...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 11:33 توسط مهسا| |


تمام مزرعه رامترسک هاخوردند!

 بیچاره کلاغ ها

 زیربارتهمت سیاه شدند  


نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 13:2 توسط مهسا|

 

جسارت میخواهد

نزدیک شدن به افکار دختری که روزها مردانه می جنگد

اما

شب ها بالشش از هق هق گریه ی دخترانه اش خیس است...!!!


                          


احساســـــҐ را نمے فروشـــــҐ ؛

حتے بہ بالاتریـــــــــטּ بها !

ولے ....

آنگونہ کہ بخواهــــــــــҐ خرج مے کنـــــــــــҐ ،

براے آنهایے کہ لایق آن هستنــــב ...!


نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 12:34 توسط مهسا| |


ایـن روزهــا

قــدم کــه مــی زنـم

مــنـحـرف مــی شــوم بــه ســمـتِ چــپ...

درقـــلـبِ مـــن چــیــزی

ســنـگـیـنی مــی کــنـد مـــدام!

جــــای تــــو خـــوب اســت؟!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 17:21 توسط مهسا|


 
زندگي
 
زیباســـــــــت
 
اما
 
عادلانه نیــــــــــست . . .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 17:18 توسط مهسا|


گناهانم را دوست دارم

بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام

می دانی چرا ?

آن ها واقعی ترین انتخاب های منند

سید علی صالحی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 22:35 توسط مهسا| |


کسانی هستند که از خودمان می رنجانیم

مثل ساعت هایی که صبح، دلسوزانه زنگ می زنند

و در میانِ خواب و بیداری، بر سرشان می کوبیم

بعد می فهمیم که خیلی دیر شده . . .  


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 20:19 توسط مهسا| |


خسته که می شوم سرم را میان دستهایم می گیرم

آنقدرتکرارت می کنم که بالا بیــاورم


من انتقام زجــر ِتمام لحظه های بی تو بودن را


بالاخره از خود خواهم گرفت




نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 12:56 توسط مهسا|



تویی که مرا در سقوط میبینی

تا به حال اندیشیده ای که شاید ،

تو خود وارونه ایستاده ای ؟


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 12:53 توسط مهسا| |


فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم
اوست كه مرا وادار به حرف زدن می كند
فقط او میتواند مرا بشناسد
او حتماً می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چكه چكه در گلوی خشك سایه ام چكانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت "

                                                                                        


                      (صادق هدایت)

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 16:41 توسط مهسا|